شطحيات عموقاسم




2

يا كودكان شهر بي خبرند از جنون ما
يا اين جنون هنوز سزاوار سنگ نيست




2






در حاليكه با دست راه خروج را نشان مي داد ،چشمهايش را بست و با عصبانيت فرياد كشيد :از اين جا برو …من ديگر تحمل با تو بودن راندارم…برو … نميخواهم ببينمت
چند لحظه بعد ،وقتي صداي باز و بسته شدن در را شنيدو از رفتنش مطمئن شد ،چشمهايش را باز كرد… متوجه شد جايي را نمي بيند… هرچه تلاش كرد فايده اي نداشت……… نور چشمانش رفته بود.



H   O   M   E

پنجره عمو